دینادینا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره

دینا جونم

مسابقه وبلاگی

چند روزیه که از طرف دوستای گلمون به یه مسابقه وبلاگی( البته مسابقه که چه عرض کنم بیشتر شبیه آزمون روانشناسیه ) دعوت شدیم.امروز بالاخره وقت کردم بیام و به سوالا جواب بدم. 1- بزرگترین ترس زندگیت چیه؟ ترس از دست دادن عزیزانم.حتی از فکر کردن بهش وحشت میکنم 2- اگر 24 ساعت نامرعی میشدی چیکار میکردی؟ خیلی جاها سرک میکشم احتمالا وقت کم بیارم. 3- اگر غول چراغ جادو توانایی برآورده کردن یکی از آرزوهاتو داشته باشه آن آرزو چیست؟ فقط و فقط خوشبختی دینا 4- از میان اسب و پلنگ و سگ و گربه وعقاب کدامیک را بیشتر دوست داری؟ ...
18 خرداد 1392

دینا و محمد معین

دینا جونم یه مدته که حسابی سرمون شلوغ شده و دیگه وقت نمیکنم بیام و وبلاگتو آپ کنم.پنجشنبه هفته گذشته با مامان محمدمعین (دوست دوران دانشگاهیم ) قرار گذاشتیم بریم پارک تا هم شما یکم بازی کنین و هم ما بعد چند سال همدیگرو ببینیم.به ما که خییییلی خوش گذشت همش دوست داشتی دست محمدمعینو بگیری و با هم راه برین ولی چون اون از تو بزرگتر بود زیاد باهات بازی نمیکرد.خلاصه کلی خوش گذروندیم. http://mohammad-moein.niniweblog.com/ اینم از عکسای این چند روز......   ...
15 خرداد 1392

این چند وقت...........

دینا جونم این چند وقت سرمون حسابی شلوغ بود و نتونستم وبلاگتو آپ کنم.پنجشنبه آنا (مامان بابایی ) مولودی خوانی داشت برای همینم این یه هفته داشتیم خرید میکردیم و اصلا وقت نشد بیام از شیطونیات بگم. دیگه حرف زدنت تقریبا تکمیل شده و داری کم کم جمله هارو کامل میگی مثلا چند روز پیش که داشتیم با هم میرفتیم خرید همین که رسیدیم و من ماشین و خاموش کردم برگشتی گفتی بنزین تموم شد امروزم که با مامانم تلفنی صحبت میکردی بهش گفتی ماجون پارچه بخر برام مامان جونم رفته پارچه خریده و یه چادر نماز برات دوخته . خلاصه حرفایی میزنی که هممون از تعجب این شکلی میشیم بریم سراغ عکسا..... دینا و امیر علی خونه مامان جون ...
7 خرداد 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دینا جونم می باشد